تبلیغات
وبلاگ شهید مهدیقلی ناصری
سفربه سوی عشق2
بسم ربّ الشّهداء والصّدّیقین

مقدمه

درهرسفر، سفرنامه ای بایدنوشت تاتوشه ی راه آینده باشد.

بنام خداوبه خداوازخداوبه سوی خداودرراه خدا . خدایابه سوی توتسلیم کردم نفسم را

وبه سوی توروکردم صورتم راوبه سوی توواگذارکردم امرم را.پس محافظت کن مرا

به حفظ ایمان ازبین دستهایم وازپشت سروازسمت راست وازسمت چپ وازبالاواززیر

ودفع کن ازمن به نیرویت وقدرتت،پس بدرستی که نیست گردش ونیرویی به جز

خدای بلندمرتبه وبزرگ.

سلامی به بلندای یک سال فراق وچشم انتظاری،دوباره ماههاگذشت،گرماوسرمایی

چشیدیم تاکه اسفندی رسیدوطعم دوباره باهم سفرکردن راتجربه خواهیم کرد.

امروزیکشنبه مورخ92/12/18ساعت7 صبح می باشدوقراراست اردبیل رابه مقصد

اهواز،کرلای ایران ترک کنیم.نمی گویم چگونه رفتیم،چه شدکه رفتیم ویادرطول سفر

چه هاکشیدیم گرم بودیاسرد،غذامون کافی بودیانه چون مهم نیست.چون هدف

چیزدیگری است.هدف ...


ادامه مطلب بسم ربّ الشّهداء والصّدّیقین

مقدمه

درهرسفر، سفرنامه ای بایدنوشت تاتوشه ی راه آینده باشد.

بنام خداوبه خداوازخداوبه سوی خداودرراه خدا . خدایابه سوی توتسلیم کردم نفسم را

وبه سوی توروکردم صورتم راوبه سوی توواگذارکردم امرم را.پس محافظت کن مرا

به حفظ ایمان ازبین دستهایم وازپشت سروازسمت راست وازسمت چپ وازبالاواززیر

ودفع کن ازمن به نیرویت وقدرتت،پس بدرستی که نیست گردش ونیرویی به جز

خدای بلندمرتبه وبزرگ.

سلامی به بلندای یک سال فراق وچشم انتظاری،دوباره ماههاگذشت،گرماوسرمایی

چشیدیم تاکه اسفندی رسیدوطعم دوباره باهم سفرکردن راتجربه خواهیم کرد.

امروزیکشنبه مورخ92/12/18ساعت7 صبح می باشدوقراراست اردبیل رابه مقصد

اهواز،کرلای ایران ترک کنیم.نمی گویم چگونه رفتیم،چه شدکه رفتیم ویادرطول سفر

چه هاکشیدیم گرم بودیاسرد،غذامون کافی بودیانه چون مهم نیست.چون هدف

چیزدیگری است.هدف ...

...فقط وفقط رسیدن به دیارعشق است.

اینجادیارمردان آسمان می باشد.دیاریاران باوفای خمینی(ره)،دوکوهه

اسکان یافته ایم،چقدربوی آشناییست،چقدربوی قریبی دارد...

این عطرکجابه مشامم رسیده است.آری،درست است سال پیش

همینجابودیم،ولی چه کردم؟قولم رااداکردم؟خوشحالم که دوباره

دعوتم کردید.دوکوهه پادگانی است که دربهمن سال60دراختیارتیپ

حاج احمدمتوسلیان قرارگرفت،حسینیه ی دوکوهه هنوزبوی عطر

یاران آخرالزمانی امام حسین(ع)راداردوصدای همت که تورابه اخلاص

می خواندازآن به گوش می رسد.می رویم سمت فتح المبین،دشت

فتح المبین یادآورحماسه وعملیات پیروزمندانه فتح المبین وشهدای والامقام

این منطقه می باشد.بازشهداشرمنده ام کرده اند...چه باران لطیفی،

چقدرآرامش بخش است.پایم برهنه است ولی چرادردی حس نمی کنم؟

چرااین ریگهاپاهایم راآزارنمی دهند؟بخداسوگندهمه به عشق این شهیدان

است،مگرمی توانستم فقط به اندازه ی یک قدم روی آسفالت خمپاره خورده ی

شهرمان راه روم،آن هم باپای برهنه...به والله که شهیدان واین رزمنده هاوجانبازان

اگرنبودند،ناموس ودین ومیهنمان همه به تاراج رفته بودند...

وقت وداع است بایدبرویم سمت پادگان دوکوهه،صدای دلنوازاذان به گوش

می رسد،همه برای گرفتن وضوازدوستان سبقت می گیریم ولی ای کاش

همیشه وهمه وقت اینطورباشیم...

-بیاددارم نوشته ای درموردشهیدمحمدعلی رهنمون می خواندم که

چنین بود:شنیده بودیم نمازجماعت واول وقت برایش اهمیت داردولی

فکرنمی کردیم اینقدرمصمّم باشد،صدای اذان که بلندشدهمه رابلندکرد

انگارنه انگارکه عروسی است.آن هم عروسی خودش.یکی رافرستادجلو،

بقیه هم پشت سرش.نمازجماعتی شدبه یادماندنی...

حال،خودمان رامقایسه کنیم،عروسی های ماچگونه است ؟ اصلاٌبه

هنگام عروسی وروزعروسی نمازیادمان می افتد؟ همین تمایزات را داشتند

که شهیدشدند... .

بعدازاقامه ی نمازوصرف شام به حسینیه تخریب می رویم،بارش باران

بازشروع شده است،حسابی خیس شدیموحدودیک کیلومترباید

پیاده راه برویم،راوی گفت:هرکس درطول این مسیرباخودش خلوت کرده

و70 بار(استغفرالله)بگوید آن هم ازته دل،خداوندازسرتقصیراتش خواهدگذشت،

به نظرمن این باران،آب پاک شدن مابنده هاازگناهان است،

پس ببارای باران ببار... .

همه جاتاریک است،دلهره ی عجیبی دارم،این فانوس هایادگارهمان شهیدان

هستندکه داخل حسینیه راروشن کرده اند،مطمئنم هزاران شهیددرگوشه کنار

حسینیه نشسته اندوبه مانندمادعا می خوانندولی نه برای خودشان،

بلکه به حال مابنده های گنهکار و عاجز.

ساعت دقیقاً یک وسی دقیقه بامداداست به سمت پادگان برمی گردیم

تااستراحت کنیم،قراراست صبح بعدازنماز به  فکه برویم.

صبحتون بخیر امروزسه شنبه1392/12/20 وساعت دقیقاً7/30 صبح می باشد،

نمازخوانده ایم وصبحانه هم صرف شده است،کاملاً پرنشاط عازم فکه هستیم،

منطقه ای که پرازتپه ماهورهای فراوان است،رسیدیم.رمل های نرم اینجا

آرامشی غریب به پاهایم می بخشد.فرماندهان بزرگی همچون

 شهیدحسن باقری وشهیدمجیدبقایی که برای شناسایی قبل ازعملیات

والفجرمقدماتی آمده بودنددراین منطقه به شهادت رسیده اند.برای خودم

قدم می زدم،همینطورغرق درتماشای محل هایی بودم که سیم خاردار

به اطرافش کشیده بود،دراین حین چیزی روی تپه دیدم،فشنگی زنگ زده

بودکه انگاریادگارشهیدان است که بجامانده است،شایدشهادت فرصت

انداختن این گلوله رابه آنهانداده است...

صدای اذان به گوش می رسد،بایدبه روی رمل هانمازبخوانیم،چفیه هارا

سجاده ی خودکردیم ومهرمان همان رمل هابودندولی می بایست بعداز

هربارسجده رفتن پیشانی خودراتمیزمی کردیم کارجالبی بودوبانمازدرخانه

تفاوت داشت ودرحقیقت می توان گفت حواست دیگربه حساب وکتاب

اینکه فلان مغازه راکاش می خریدم،فلان بدهیم چه شدو... نبودوفقط وفقط

باخودت وخدای خودت بودی.






طبقه بندی: مذهبی-فرهنگی،